تبلیغات
کد لحظه شمار غیبت امام زمان برای وبلاگهای مهدویت
وبلاگ شخصی سید مهدی حسینی - درویش یکدست
وبلاگ شخصی سید مهدی حسینی
انسانم آرزوست
چهارشنبه 25 تیر 1393 :: نویسنده : سید مهدی حسینی

درویشی در کوهساری دور از مردم زندگی می‌کرد و در آن خلوت به ذکر خدا و نیایش مشغول بود. در آن کوهستان، درختان سیب و گلابی و انار بسیار بود و درویش فقط میوه می‌خورد. روزی با خدا عهد کرد که هرگز از درخت میوه نچیند و فقط از میوه‌هایی بخورد که باد از درخت بر زمین می‌ریزد. درویش مدتی به پیمان خود وفادار بود، تا اینکه امر الهی، امتحان سختی برای او پیش ‌آورد. تا پنج روز، هیچ میوه‌ای از درخت نیفتاد. درویش بسیار گرسنه و ناتوان شد، و بالاخره گرسنگی بر او غالب شد. عهد و پیمان خود را شکست و از درخت گلابی چید و خورد. خداوند به سزای این پیمان شکنی او را به بلای سختی گرفتار کرد.

 قصه از این قرار بود که روزی حدود بیست نفر دزد به کوهستان نزدیک درویش آمده بودند و اموال دزدی را میان خود تقسیم می‌کردند. یکی از جاسوسان حکومت آنها را دید و به داروغه خبر داد. ناگهان ماموران دولتی رسیدند و دزدان را دستگیر کردند و درویش را هم جزو دزدان پنداشتند و او را دستگیر کردند. بلافاصله، دادگاه تشکیل شد و طبق حکم دادگاه یک دست و یک پای دزدان را قطع کردند. وقتی نوبت به درویش رسید ابتدا دست او را قطع کردند و همینکه خواستند پایش را ببرند، یکی از ماموران بلند مرتبه از راه رسید و درویش را شناخت و بر سر مامور اجرای حکم فریاد زد و گفت: ای سگ صفت! این مرد از درویشان حق است چرا دستش را بریدی؟

خبر به داروغه رسید، پا برهنه پیش شیخ آمد و گریه کرد و از او پوزش و معذرت بسیار خواست.اما درویش با خوشرویی و مهربانی گفت : این سزای پیمان شکنی من بود من حرمت ایمان به خدا را شکستم و خدا مرا مجازات کرد.

از آن پس در میان مردم با لقب درویش دست بریده معروف بود. او همچنان در خلوت و تنهایی و به دور از غوغای خلق در کلبه‌ای بیرون شهر به عبادت و راز و نیاز با خدا مشغول بود. روزی یکی از آشنایان سر زده، نزد او آمد و دید که درویش با دو دست زنبیل می‌بافد. درویش ناراحت شد و به دوست خود گفت چرا بی خبر پیش من آمدی؟ مرد گفت: از شدت مهر و اشتیاق تاب دوری شما را نداشتم. شیخ تبسم کرد و گفت: ترا به خدا سوگند می‌‌دهم تا زمان مرگ من، این راز را با هیچکس نگویی.


اما رفته رفته راز کرامت درویش فاش شد و همه مردم از این راز با خبر شدند. روزی درویش در خلوت با خدا گفت: خدایا چرا راز کرامت مرا بر خلق فاش کردی؟ خداوند فرمود: زیرا مردم نسبت به تو گمان بد داشتند و می‌گفتند او ریاکار و دزد بود و خدا او را رسوا کرد. راز کرامت تو را بر آنان فاش کردم تا بدگمانی آنها بر طرف شود و به مقام والای تو پی ببرند.




نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :
پنجشنبه 31 فروردین 1396 07:50 ق.ظ
You actually make it seem so easy with your presentation but
I find this matter to be really something which I think
I would never understand. It seems too complex and very broad
for me. I'm looking forward for your next post,
I will try to get the hang of it!
چهارشنبه 25 تیر 1393 11:18 ب.ظ
سلام وبلاگ خیلی خوبی داری من همیشه بهت سر میزنم دوست داشتی بیا با هم تبادل لینک کنیم . با حضورت خوشحالمون کن| http://nicerdicer-plus.blogsky.com
چهارشنبه 25 تیر 1393 12:35 ق.ظ
سلام وبلاگ خوب و جالبی داری. ما یه سایت در مورد کامپیوتر داریم که هر مطلبی بخوای توش پیدا میشه.مطالب خاصی هم داریم که میدونم دنبالش میگردی.ممنون میشم به سایت ما، مجله کامپیوتر سر بزنی.
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

این وبلاگ برای درج مطالب مربوط به رشته مدیریت ومباحث مدیریتی ساخته شده است. اما بنا به دلایلی مطالب دیگری نیز در آن گنجانده شده که البته بی ربط به مدیریت نیز نمی باشد. .سید مهدی حسینی کارشناس ارشد مدیریت بازرگانی.
مدیر وبلاگ : سید مهدی حسینی
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :